آفتاب پَرستِ مُتمدن

رَهرویِ سایه یِ خویش باش ..

آفتاب پَرستِ مُتمدن

رَهرویِ سایه یِ خویش باش ..

_ عجز [ ع َ ] (ع مص ) ناتوان گردیدن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ناتوانی . توانا نبودن.

_ ناتوانی [ ت َ ] (حامص مرکب ) مرض . علت . بیماری . رنجوری . دردمندی . ناتندرستی . علیل بودن.

  _ استیصال . [ اِ ] (ع مص )درمانده و بیچاره شدن؛ درماندگی.
_ درماندگی . [ دَ دَ / دِ ] (حامص مرکب ) صفت درمانده . بی چارگی . (آنندراج ). لاعلاجی . واماندگی . اضطرار.

لغت نامه یِ دهخدا میگه کلمـه هایِ بالا این شکلی معنی میشن ، امـا به نظرِ من یکی از ترکیبایی که مفهومِ عجز ، ناتوانی ، استیصال و درموندگیِ رو یه جا و به بهترین شکل میرسونه ، ترکیبِ " کاش ندیده بودمت " ـه و این رو من ، امشب بعد از این که 38 بار یه فیلمِ 6 ثانیه ای رو نگاه کردم و بعدش 42 بار این آهنگِ چاوشی رو گوش کردم ُ هر 42 بار تکرار کردم " کـاش " ، عمیقاً درک میکنم  ! و خُب باید بگم این اصلا غم انگیز نیست بلکه شدیداً ترسناکه ! [ :آیکونِ گذشتن ُ رفتنِ پیوسته ]                                    
موافقین ۳ مخالفین ۰ 14 January 18 ، 19:41
رَنگو :)
نجات دهنده در گور خفته است
نجات دهنده در گور خفته است
نجات دهنده در گور خفته است
نجات دهنده در گور خفته است
نجات دهنده در گور خفته است
نجات دهنده در گور خفته است
نجات دهنده در گور خفته است
نجات دهنده در گور خفته است
نجات دهنده در گور خفته است
نجات دهنده در گور خفته است
.
.
موافقین ۲ مخالفین ۰ 06 January 18 ، 18:27
رَنگو :)

تو یکی از روزایِ شیش سالگی ، مثلِ هر غروب ، نشسته بودیم ُ با هم پلی استِیشِن بازی میکردیم .. همه چیز عادی ، معمولی و حتی میشه گفت تکراری بود .. وقتی توپی ُ که بهم پاس داد ُ گُل کردم ، اینبار بر خلافِ همیشه بلند نشدم تا اتاقو دور بزنم ُ مراسمِ شادیِ بعد از پیروزی رو به اجرا درآرم ، از شدتِ شوق ، اینبار سیمِ دسته ، تو دستم بیشتر کشیده شد  ُ سیم با صدایِ تِق از زیرِ دستگاه بیرون اومد ، از زیرِ دستگاه ! و من مات ُ مبهوت به دستگاه خیره شدم به یادِ تمامِ گُل هایی که زده بودم ، به یادِ تمامِ " بزن قَدِش " هایی که بعد از گُل گفته بود ، به یادِ تمامِ شادی هایی که کرده بودم ، بدونِ اینکه بدونم دسته یِ دوم هیچ وقت وصل نبوده .. هیچ وقت !

• 

یعنی تو میگی ١٤ سالِ دیگه ام یادمون میمونه که دسته خرابه یِ بازیِ زندگی ، تو بیست سالگی ، اُفتاده بود به ما ؟ 


.. 


گوش کنیم :)

موافقین ۰ مخالفین ۰ 12 September 17 ، 15:25
رَنگو :)



_ " و تو در این شهر سُکنا گرفته ای "

[ و زن به قلبش اشاره کرد ]

.

عنوان : و بینِ ما بازگشتی ست ، اگرچه از هم دوریم ..  دریافت

موافقین ۰ مخالفین ۰ 29 August 17 ، 11:40
رَنگو :)

یعنی جداً " پرتو نورِ رویِ تو هر نفسی ، به هر کسی   می‌رسد و نمی‌رسد نوبتِ اتصال من ؟ " ببین کاراتو [ آیکونِ نگاهِ چپ ] ، به خودت بیا :|

موافقین ۰ مخالفین ۰ 30 July 17 ، 14:45
رَنگو :)
در یک زندگیِ موازی ، دقیقاً به وقتِ 9 شب ، یک " مَن " در فضایِ بازِ یکی از کافه هایِ استانبول ، به انتظارِ قهوه یِ خوش عطر و کروسان ِ سفارش داده شدش نشسته و به آدم هایی که گاهی با عجله و گاهی با صبر ُ حوصله از کنارش عبور میکنن ، نگاه میکنه .. آهنگ چی پخش میشه ؟ بله ، خیلی سوالِ بجاییه ! این آهنگ هم که کلمه ای ازش سر در نمیارم اما عجیب گوش دادنش حالمو خوب میکنه ، در حالِ پخشه .. به هر حال برایِ اون " مَن " آرزو میکنم که اوقاتِ خوبی رو سپری کنه چون این " مَن " برحسب پُرخوری یا بهتره بگم بیهوده خوری دچار یک سری مُشکلاتِ عدیده شده :|
موافقین ۰ مخالفین ۰ 21 July 17 ، 21:30
رَنگو :)
برایِ این روزایِ تب دار که هر بار سایتُ باز کردم ُ نمره هامـو دیدم " ریِلی ؟! :| " گویان ، ضربدرِ خروج ُ کوبیدم ، برایِ آیین نامه یِ اولیه ای که به خاطر یه غلطِ بیشتر قبول نشدم ، برایِ برنامه یِ سفری که جور نمیشه ، برایِ تمامِ برنامه هایی که وقتی برایِ اجراشون پیدا نمیشه [ در راسشون کار در داروخونه ] ، امروز رفتم آرایشگاه ُ بر خلافِ همیشه که ساکتم ، با دختری که اولین بار میدیدمش کُلللی حرف زدم ُ بعد از اونجا دو تا آبمیوه یِ خُنک گرفتم ُ با اون پیرمرده که همیشه با وزنه یِ سفیدش نزدیک شهروند میشینه خوردیم ُ بالغ بر بیست بار آهنگِ جدید ِ بانو لوپِزِ عزیز ُ :D گوش دادم ُ زیرِ باد خنکِ کولر وِلو شدم ُ به هیچی فکر نکردم .. به هیچی ..

حالا انگار انرژی و انگیزه یِ دود شدم ، دوباره برگشته ُ دوباره میشینم به برنامه ریزی ُ دوباره شروع میکنم .. دوبارهُ دوباره .. گاهی فکر میکنم آیا عمرم کفاف میده برایِ این همه کار ُ برنامه ؟ بعد به خودم میگم حتی اگه هزار سالم زمان بخوان ، باید زنده بمونم ُ پا گرفتنِ همشونو به چشم ببینم +_+
موافقین ۰ مخالفین ۰ 09 July 17 ، 17:30
رَنگو :)
گفته بودم من یک دُنیا پیکسل دارم که مُناسبتی اَن و بنابر حال ُ هوایی که دارم رو جامدادی ، کیف ِ کولی و هر جایی که پُتانسیلِ وصل کردن پیکسل داشته باشه ، وصل میکنم ؟ از میونِ همه یِ اونا اما ، پیکسل آبیه که روش نوشته " رویاهایِ من تمومی نداره " بیشتر شبیهِ خودِ واقعیمه و این چند روز متوجه شدم که واقعاً رویاهایِ من تمومی نداره و بعد از کُلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که علاوه بر گواهینامه و کلاسِ عکاسی برایِ دوربینِ هیجان انگیزه خریداری شدم ، ایتالیایی رو به عنوانِ زبانِ سوم و هارمونیکا رو به عنوانِ ساز باید یاد بگیرم و البته در راسِ همه یِ اینها باید یه وقتِ بسیار بسیار زیادی رو اختصاص بدم به  یاد گرفتنِ راه ُ روش هایِ مقاله نویسی چون که امروز تو سایتِ راهنمایِ اَپلای خوندم که حتی مهمتر از معدل تعداد مقاله هاییه که داشتی و چه عالی تر اگه که در WHO ثبت شده باشه ! به هر حال میخوام بگم که امتحانا رو تموم نکرده شروع کردم به برنامه ریزیه سنگین برایِ تابستون :D

چهارشنبه تو گروه ِ کلاس یه بحثِ شدید پیش اومد بینِ دو تا از بچه ها ( یکی از دخترا ُ یکی از پسرا ) طوری که به استوریه اینستا هم کشیده شد و خلاصه یه حالتِ دو دستگی ایجاد شد بینِ دخترا ُ پسرا ، امروز اُستاد راهنمامون تو گروهِ مخصوصِ کلاس گفتن که 4 تا از بچه ها محروم شدن از شرکت در امتحانِ آلی به خاطرِ تعداد غیبتی که داشتن ( اُستاد بزرگوار اینطوری بودن که تاخیر هم به منزله یِ غیبت در نظر میگرفتن :| ) و بعد از اون بحث اصلا انتظارِ همچین واکنشی رو نداشتم که همه به طرفداریه هم اعتراض کنن و از استاد بخوان که با استاد مربوطه صحبت کنه تا اون 4 نفر هم بتونن شرکت کنن تو امتحان ! میخوام بگم که واسه همینه که عاشقِ اتمسفر و جوِ ورودیمونم :) قابلِ قیاس با ورودیه قبلی نیستیم اصلا ! [ #ذوق_بسیار ]

قطعا من با اختلافِ زیاد ، در صدر ِ کسایی قرار میگیرم که سلیقه یِ موسیقیاییه خیلی متنوع و متفاوتی دارن :| آخرین بار که خیلی متفاوت عمل کردم ، به مدت یک هفته ، یک آهنگِ الجزایری رو تکرار بود ! حالا از صبح  آهنگی رو دانلود کردم که عجیب حسِ یه دخترِ یونانی رو بهم میده که صاحبِ  اتاقِ زیرِ شیروونی و پُر از پیچکه که اتاق یک پنجره با پرده یِ حصیری رو به حیاط داره و دختر مُدام در انتظاره .. مُدام ..  گوش کنیم :)
موافقین ۰ مخالفین ۰ 16 June 17 ، 23:00
رَنگو :)
دو روزه پیش بعد از کلاس ِ آلی ، رفته بودیم دانشکده یِ ادبیات ، در طبقه یِ دوم پُرسیده بودیم کلاسِ دکتر شفیعی کجا برگذار میشود ؟ و شنیده بودیم این جا گروهِ فلسفه است ، از آموزشِ طبقه یِ چهارم بپُرسید ، چهار طبقه را نفس نفس زنان بالا رفته بودیم ، آموزش گفته بود دکتر از ابتدایِ تدریسشان ، هر سه شنبه  ساعت 10 تا 12 در کلاسِ 442 ،تدریس دارند و ما نیم ساعت زودتر پُشتِ نیمکت هایِ کلاس 442 حاضر شده بودیم ، نیمکت ها کم کم پُر شدند و بعد کنارِ دیوار و بعد رویِ سکو و زمین ، دلم میخواست حالِ تک تکشان را در آن لحظات ذخیره کنم ، با شوق نشسته بودند و سوال هایی که باید از استاد میپرسیدند را چک میکردند ، استاد آمد ، میکروفون را بهشان وصل کردند ، با وجودِ کهولت سن ، دانشجو هایشان را به اسم میشناختند . گوششان به خوبی نمیشنید و دانشجو ها تک تک جلو میرفتند و سوالشان را در گوشِ استاد میگفتند و بعد دو زانو رویِ زمین میشستند منتظرِ جواب ! اشک در چشم هایم جمع شده بود و آن شمسِ نشسته در کُنجِ ذهنم پُشتِ هم میخواند :
 " بَر درخت ِ زنده بی برگی چه غم ؟           وای بر احوالِ برگِ بی درخت "

با این که کلاس ِ دکتر شفیعی کدکنی با تصورم زمین تا آسمان فرق داشت و  فکر میکردم ادبیاتی ها شبانه روز شعر میخوانند و قصه ی لیلی ُ مجنون و خسرو و شیرین میشنوند ولی اتمسفرِ کلاس به طرزِ غیر قابل باوری خوب بود و تمامِ چیزهایی که از یادم رفته بود را به یادم آورد ! مثلا خضوع در برابرِ استاد یا هر کسی که چیزی بیشتر از تو میداند !

موافقین ۰ مخالفین ۰ 25 May 17 ، 13:10
رَنگو :)
باید یکروز ه . الف . سایه را ببینم و با صدایِ رَسا و بلند از او بپرسم ، آقایِ ابتهاج ، چه بر شما گذشت که " ارغوان " را سُرودید ؟
شایَد بعدش هم شانه به شانه قدم بزنیم و من از تمامِ روزها و شب هایی که با خواندنِ این شعر گذشته است ، تعریف کنم ..

با صدایِ شیرین ِ قُربانی بشنوید :)
موافقین ۰ مخالفین ۰ 22 May 17 ، 17:55
رَنگو :)